تبليغاتX
Lilypie Kids Birthday tickers Daisypath Anniversary tickers آرین آزادی نازنین
آرین آزادی نازنین
ثبت خاطراتی از گذشت ایام
تاريخ : یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 | نویسنده : مامان بهاره
آرین و مامان و باباش با مگنت !!!

همدم این روزای آرین شدن این مگنت ها ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد از مدتها یه سفر یه روزه با بابامجتبی رفتیم انزلی و توی ساحل منطقه آزاد آرین یه صبح تا ظهر بازی کرد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند روز پیش اومده میگه : مامان میشه عید سال بعد بریم انگلیس؟

میگم : حالا برای چی انگلیس؟

میگه : میخوام اسباب بازی بخرم ، اونجا اسباب بازیای خوبی داره ...

بعدشم میگه : اگه هتل های انگلیس پر بودن هم اشکال نداره بمونیم تو کشور خودمون درعوض یه آدمک هالک بگیر برام !!!

پ.ن : پسرم ای کاش همه چی به سادگی تفکرات بچه گونه و پاک تو بود ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با نزدیک شدن سالگرد تولدش حسابی داره برنامه ریزی میکنه !!!

میگه : مامان میشه برام یه جشن تولد تو خونه بگیری؟

بهش گفتم شاید بشه مامان جان باید بررسی کنیم !!! میتونیم دوستای مهد کودکت رو دعوت کنیم خونه بیان جشن تولدت ...

فرداش رفتم مهد دنبالش ، شاکی اومده بیرون و با عصبانیت میگه : مامان من دوتا از دوستامو تولد دعوت نمیکنم !!! چون خیلی بی ادبن !!! بهشونم گفتم که همه رو دعوت میکنم غیر از شما دوتا !!!





تاريخ : دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 | نویسنده : مامان بهاره
از اتاق اومدم بیرون و دیدم داره توی هال کوچیکه که مخصوص آرینه کارتون مرد عنکبوتی نگاه میکنه !

تا منو دید با اضطراب دستشو قایم کرد ....

گفتم : چی کار میکنی آرین جان ؟

نگرانی توی چشمش موج میزد ، گفت هیچی مامان . به خدا هیچ کاری نمیکردم ...

گفتم : چی تو دستت قایم کردی؟

رفتم جلو دیدم کف دستشو همینجوری باز نگه داشته و خیسه کف دستش !!

گفت : چسب زدم کف دستم !(چسب مایع)

گفتم : برای چی آخه ؟!!!!

گفت : میخوام خشک بشه بعد بکنمش از کف دستم انگار که من خیلی قویم و دارم پوست دستمو میکنم ولی هیچیم نمیشه !!!

اینم از آثار مخرب کارتونهای تخیلی !!!

پ.ن: کوچیک تر که بود با خودم عهد کرده بودم هیچوقت نذارم کارتونهای ترسناک یا تخیلی یا جنگی و بزن و بکش ببینه !!! اما واقعا اجتناب ناپذیر بود و کشش عجیبی توی روحیه اش برای بازی ها و کارتون و فیلمهای جنگی و اکشن بود !!! نتونستم جلوش وایسم و الان بعضی وقتا واقعا احساس میکنم که اصلا نمیتونم موقع بازی باهاش ارتباط برقرار کنم !!! بازیهاش با آدمکهاش همش بزن بهادریه و من به هییییچ وجه با روحیه ام سازگار نیست این کارا !



تاريخ : شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 | نویسنده : مامان بهاره
زنگ در رو زدند ... آرین رفت آیفون رو برداشت و گفت بله؟! و چند لحظه ساکت شد ...

گفتم : آرین جان کیه؟

همونطور که آیفون دستش بود داد زد : مامااااان بیا شهرداره واسه عیدی اومده!!

( کارگر شهرداری اومده بود عیدی میخواست )

فکر کنید : شهردار راه بیافته خونه به خونه زنگ بزنه برای عیدی :)) :))




تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 | نویسنده : مامان بهاره
سرم درد میکرد رفته بودم بخوابم . زنگ در خونه رو زدن . از این گداهایی بود که زنگ میزنن و تا یکی آیفون رو برمیداره شروع میکنن یه سری جمله رو از حفظ میگن ...

آرین برام اینطور تعریف کرد :

"مامان یه پیر زن بیچاره بود ، آیفون رو که برداشتم بیچاره گفت بچه ام مریضه تروخدا یه کمک بکن به من ، ایشالله خدا بچه اتو سالم نگهداره برات !!

منم بهش گفتم : من خودم هم بچه ام !! مامانم الان خوابیده کمکی از دست من برنمیاد ، لطفا یه وقت دیگه بیایید !"

بعدش میگه : مامان من یه کمی گریه ام گرفت وقتی باهاش حرف زدم!!

بهش میگم : چرا گریه پسر قشنگم؟

میگه : آخه بیچاره بچه اش مریض بود ، پول نداشت ببره دکتر براش دارو بگیره ....کاشکی بیدار بودی یه پولی چیزی بهش میدادی !




تاريخ : جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 | نویسنده : مامان بهاره
بابایی : آرین بابا میری یه کم بازی کنی ؟ من و مامان می خوایم با هم یه کم صحبت کنیم ...

آرین : خصوصیه ؟

بابایی با خوشحالی از درک بالای پسرک شش ساله اش : آره

آرین : نه نمیرم !!!! مژه

و با پر رویی تمام همونجا ایستاد تا سر در بیاره جریان چیه و در نتیجه ما نتونستیم حرف بزنیم !

قربونت بشم که اینقدر خوب معنی حرف خصوصی رو میفهمی مااادر جان خنده

اینم آرین در لباس دامبول السلطنه ، شب یلدا تو مهدکودک قلب

پ.ن : شوخی شوخی یه ماهه اینجا ننوشتم !!! پست دارم اما این دفعه بی عکسی باعث شد اینهمه غیبتمون طولانی بشه ! آخه من پست بی عکس نمیذارم معمولا ...

پ.ن : جلسه مشاوره داشتن توی مهد و روانشناسشون گفت : آرین سن عقلیش 9 ساله هست و آی کیوش طبق فرمولی 150 محاسبه شده!و این آی کیو جزء تیزهوشان طبقه بندی میشه ... روانشناس گفته ای کیو ( هوش هیجانی) اش هم به جرات میتونم بگم از تمام بچه های مهد بیشتره ... خدایا شکرت برای این نعمت بزرگی که به ما دادی و امیدوارم لایق باشیم برای پرورشش



تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 | نویسنده : مامان بهاره
ازش خواستم اسباب بازیها و سی دی هاشو کمی مرتب کنه !!! مرتب کرد و گفت بیا ببین خوبه ؟

دیدم و گفتم : آره پسرم خوبه دستت درد نکنه !

میگه : مامان من این همه توی این خونه دارم به تو و بابا لطف میکنم اونوقت شما ها فقط بلدین بگین : آفرین پسرم دستت درد نکنه !!! یه قدردانی هم از آدم نمیکنید ...(منظورش این بود که جایزه نمیخرید برام !!) 

و به این ترتیب من مجبور شدم فرق لطف و وظیفه رو براش توضیح بدم !!! مژه




ابزار رایگان وبلاگ