آرین آزادی نازنین
ثبت خاطراتی از گذشت ایام 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

مدتیه که آرزوش شده عضو شدن توی گروه های بچه های مدرسه !

هنوز درک قوی از گروه و اهداف مشترک و اینا نداره ... فقط صرفا رویاش عضو گروه بودنه !

یه روز در مورد شکل گیری یه گروه براساس اهداف مشترک (که میتونه مثبت یا منفی باشه ) صحبت کردیم مفصل و تصمیم گرفت خودش یه گروه بسازه ! گروه رو ساخت و چند روزی مدیریت کرد اما از اونجاییکه مدتها بود که آرزوی عضویت توی یه گروه خاص از بچه هارو داشت که اتفاقا میگفت با گروهی که من ساختم دارن دشمنی میکنن ، تصمیم گرفت گروهش رو منحل کنه و به گروه اونها بپیونده !درخواست دوستی داد بهشون و اونها هم پذیرفتند و به این ترتیب پسر ما به آرزوش رسید

گفت مشخصات گروهمون مهربون با کمی خشونت هست !

روز اول اومد گفت اینا منو خر فرض کردن ! الکی گفتن باشه بیا تو گروه اما زنگهای تفریح اصلا با من کاری ندارن و میرن چهارتایی پیش هم و منو تحویل نمیگیرن !

گفتم پسرم هرکی ممکنه وقتی عضو یه گروه جدید میشه تا یه مدت اعضای گروه باهاش خیلی صمیمی نباشن ! باید سعی کنی بهترین راه ارتباط برقرار کردن رو باهاشون پیدا کنی و بتونی توی دلشون جا باز کنی ! بهشون فرصت بده و سعی کن خودتو ثابت کنی بهشون ،بدون اینکه نا امید بشی ! 

خوووب حرفامو گوش داد ! خوابیدم و بیدار شدم دیدم با خوشحالی اومد و یه آدمک خمیری رو که بسیااااار زیبا ساخته بود برای یکی از بچه های گروه ، آورد و بهم نشون داد : اینو ساختم برای رایان !

یه جعبه ی قشنگ براش با کمک بابا مجتبی درست کرد و گذاشتش توی جعبه و برد برای دوستش و حسابی خوشحالش کرد

امروزم اومد و گفت زنگ بزن به راننده ی سرویسمون بگو اسم اون آهنگی که تو ماشین میذاره چیه ؟ میخوام برام دانلودش کنی !توضیح دیگه ای هم نداد ! میگفت اسم خواننده مهدی احمد زاده ست و تو آهنگش یه "قهوه" میگه

منم گشتم و براش پیداش کردم و دانلودش کدم !

یه ساعتی ظهر چرت زدم و دائم آهنگه توی موبایل تکرار میشد ! بیدار شدم دیدم نتیجه ی اون تکرارها این بوده :

از ابتکاراتش خیلی خوشم میاااااد

آفرین پسر پرتلاش و اجتماعی و مهربونـــــــــــــــــــــــــــــــم

 

 

 

[ شنبه بیست و پنجم بهمن 1393 ] [ 20:40 ] [ مامان بهاره ]
چند روز پیش با مامانم اینا صحبت اسم و معنی اسم آرین بود ! خودشم گوش میداد ... گفتم آرین یعنی پسر آریایی ! یا شاهزاده ی پارسی !!!

امروز بعد از چند روز میگه : مامان میدونی من بزرگ شدم میخوام اسممو چی بذارم؟!

پرسیدم : آخه چرا میخوای اسمت رو عوض کنی؟!!!!

جواب داد : آخه من از معنی اسمم خوشم نمیاد ! اصلا دوست ندارم ایرانی باشم !!! 

با تعجب گفتم :  واسه چی ؟ ( ما کلا حساسیم که نسبت به نژاد و اصلیتش حس خوبی داشته باشه و همیشه رعایت این اصل رو کردیم پیشش) 

گفت : من از کشورم راضی نیستم ! دوست دارم بزرگ شدم از اینجا برم آمریکا زندگی کنم ! چون قراره میلیاردر بشم و لامبورگینی و خونه ویلایی خیلی بزرگ و مدرن داشته باشم،دلم میخواد اسمم رو بذارم Tony ! لطفا شماهم منو با این اسم صدا کنید دیگه !!! حالا برو تو دیکشنری بزن ببین معنی Tony چی هست ! 

پ.ن : راستش دلم نیومد رویاشو خراب کنم اما واقعا دارم به این فکر میکنم که آخه چرا درک  و حس یه بچه ۹ ساله از کشورش و نژادش باید اینقدر منفی بشه علیرغم تلاشها و حساسیتهای ما ؟! راضی نیستم از این وضع  دلم نمیخواد لحظه هاشو  با رویای رفتن به یه کشور دیگه برای زندگی بهتر،از دست بده  ! چون واقعا معتقدم موفقیت و میزان رضایت هرشخص  از خودش و موقعیتش تو زندگیش یه عامل فرامکانی هست و یه حس کاملا درونیه که ممکنه هرجایی باشه و هیچ جا هم نباشه ... منتظر میمونم تا کمی بزرگتر بشه و باهاش صحبت میکنم ! 

پ.ن۲: همیشه قرار من و مجتبی این بوده که اگه یه روزی آرین به هردلیلی تصمیم گرفت که از ایران بره،حمایتش کنیم ... اما باید بدونه که موفقیت و خوشبختیش در گرو رفتن از ایران نیست ! این مهمه برامون ...

 

[ یکشنبه چهاردهم دی 1393 ] [ 16:22 ] [ مامان بهاره ]
دو سه روز هی راه میرفت تو خونه زمزمه میکرد : ایزدمنان (izdamanaan) نمیفهمیدم چی میگه ! با خودم گفتم شاید یه اسم توی کارتونهاشه ! 

یه شب اومد گفت مامان ایزدَمَنان یعنی چی ؟ 

یه کم فکر کردم : 

و تازه منظورش رو فهمیدم 

حالا چند روزه هرکاری که انجام میدم هی تو دلم تکرار میکنم ایزدَمَنان،ایزدَمَنان 

وقتی بچه بودم من همیشه رو شیشه ی ماشینا میخوندم " ضِدیخ (zedikh) دارد " ! همیشه برام جالب بود کشف کنم این zedikh چیه !

تو اخبارم همیشه میشنیدم میگفت " برای این منظور ... میلیون ریال بچه نفت اختصاص یافت ! " فکر میکردم یه سری موجود هست که بهشون میگن بچه نفت !!! 

من لو دادم، شمام لو بدید لطفا 

[ چهارشنبه سی ام مهر 1393 ] [ 18:46 ] [ مامان بهاره ]
درحال شمردن پولاش : مامان من خیلی پولدارم ها ! فکر کنم بزرگ هم بشم خیلی ثروتمند بشم !

من : ایشالله پسرم ....

ادامه میده : من فکر میکنم بزرگ که بشم ازینا باشم که صدتا دختر دنبالم راه بیفتن ! 

من : صدتااااااا؟  راه بیفتن دنبال تو ؟!!! آخه چرااااا ؟!!!!!!!

میگه : چون خیلی ثروتمندم دیگه ! مگه ندیدی این فیلمای آمریکایی رو که مردایی که خیلی پولدارن صدتا زن بهشون چسبیدن ولشم نمیکنن !!! هرجا هم میره دنبالش میان !

پ.ن ۱ : خدا وکیلی به نکته جالبی اشاره کردااا ! من بهش دقت نکرده بودم 

پ.ن ۲ : این نکته بینی و دقتش به همه چیز چه آموزه هایی رو نهادینه میکنه توی وجودش از الان !!!  حالا در مورد بعضیاش پیش میاد با ما صحبت میکنه !!! خدا میدونه چه نتیجه گیریایی تو ذهن خودش کرده و به ما نگفته اما الگو شده تو ذهنش 

[ یکشنبه نهم شهریور 1393 ] [ 21:24 ] [ مامان بهاره ]

داشتم با حرص جریانی که توی محل کارم اتفاق افتاده بود رو برای مجتبی تعریف میکردم ! زورم میومد کاری رو مجبور شدم انجام بدم که اصلا بهش اعتقاد نداشتم !

یعنی اون روز از صبح تا شب این قیافه ی من بود :

 

 

میون حرفهام از جمله هایی مثل "اینقدر حرص خوردم دلم میخواست بزنم له اش کنم ! " یا " دوست داشتم خفه ش کنم" استفاده کردم! (معمولا این جمله ها رو برای نشون دادن حد و میزان ناراحتیم به کار میبرم وگرنه در تاریخ زندگیم من نه کسی رو له کردم ، نه خفه کردم و نه تیکه پاره ! )

آرین هم مشغول تماشای فیلم مورد علاقه اش بود ! و مجتبی هم منو نصیحت میکرد که : چرا کاری رو که میدونی اشتباهه انجام میدی؟ باید میگفتی من این کار رو انجام نمیدم ! شما هم اگر فکر میکنید درسته اینکار انجام بشه خودتون انجام بدید و زیرش رو امضا کنید .... 

خلاصه ... آرین همونطور که فیلم میدید گفت : به نظر من کارا همیشه با خشونت پیش نمیره ! 

... و ما : 

 بعد ادامه داد : اینکه عصبانی بشی خیلی بده ! ممکنه بزنی اون یارو رو خفه کنی یا تیکه پاره اش کنی ، بعدا خودت پشیمون میشی !!! آدم نباید وقتی عصبانیه تصمیم بگیره !!! حتی اگه اون آدم رو نزنی ممکنه به خودت فشار بیاد ! مثلا خودت رو محححکم سفت کنی ! من یه بار تو مدرسه ... اذیتم کرد و باهاش دعوام شد.من خودم رو سفت کردم و صورتم قرمز شد ، فرداش تازه متوجه شدم چه دردی گرفته بدنم ! یعنی داغون شده بودمااا !!!! تو میتونی خیلی جدی و بدون دعوا حرفت رو بزنی و منطقی باهاشون صحبت کنی و بگی دوست نداری این کار رو انجام بدی !!!

... و با ارائه راه حل های آرین ، بسی قند در دل من و مجتبی آب بگردید

.... خدا کنه توی عمل هم همینقدر منطقی عمل کنه پسرمون

 

[ سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 ] [ 14:4 ] [ مامان بهاره ]

خدا رو شکر پسرم داره یواش یواش با تنها توی خونه موندن کنار میاد ... هرچند کمی دیر اما واقعا جهش بزرگیه تو زندگیش و زندگیمون !

تنهاش گذاشتم برای حدود دو ساعت ! با رعایت کامل مسایل ایمنی از قبیل دی اکتیو بودن فیلترشکن ، وایبر و گالری رمز دار ،تبلتم رو در اختیارش گذاشتم!

یه وقتایی واقعا از فیلترینگ راضیم خداوکیلی ! دستشون درد نکنه  :)

اومدم دیدم توی گوگل سرچ کرده ! هیستوری رو چک کردم ! کلماتی که سرچ کرده بود به ترتیب و با همین املا ، اینا بودن : 

۱- آرین و مامانی

۲- مادر تپلی **

۳- شکم شش تکه

۴- شکم هشت تکه

۵- مرد هیکلی

۶- بهداد سلیمی

۷- ارستو

۸- نقی معمولی

 

** مادر تپلی مادربزرگ مجتبی ست که وقتی آرین چهارساله بود به رحمت خدا رفتند !

 

... دنیای این روزای یه پسر بچه ۹ ساله ی کنجکاو ِ عصر تکنولوژی 

[ شنبه چهارم مرداد 1393 ] [ 14:22 ] [ مامان بهاره ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

یادداشتهایی از گذشت ایام
برای پسر گلم آرین
برچسب‌ها وب
امکانات وب