Lilypie Kids Birthday tickers Daisypath Anniversary tickers آرین آزادی نازنین

آرین آزادی نازنین

ثبت خاطراتی از گذشت ایام

گوگل سرچ ! ( دنیای این روزای پسر ما )

خدا رو شکر پسرم داره یواش یواش با تنها توی خونه موندن کنار میاد ... هرچند کمی دیر اما واقعا جهش بزرگیه تو زندگیش و زندگیمون !

تنهاش گذاشتم برای حدود دو ساعت ! با رعایت کامل مسایل ایمنی از قبیل دی اکتیو بودن فیلترشکن ، وایبر و گالری رمز دار ،تبلتم رو در اختیارش گذاشتم!

یه وقتایی واقعا از فیلترینگ راضیم خداوکیلی ! دستشون درد نکنه  :)

اومدم دیدم توی گوگل سرچ کرده ! هیستوری رو چک کردم ! کلماتی که سرچ کرده بود به ترتیب و با همین املا ، اینا بودن : 

۱- آرین و مامانی

۲- مادر تپلی **

۳- شکم شش تکه

۴- شکم هشت تکه

۵- مرد هیکلی

۶- بهداد سلیمی

۷- ارستو

۸- نقی معمولی

 

** مادر تپلی مادربزرگ مجتبی ست که وقتی آرین چهارساله بود به رحمت خدا رفتند !

 

... دنیای این روزای یه پسر بچه ۹ ساله ی کنجکاو ِ عصر تکنولوژی 

[ شنبه چهارم مرداد 1393 ] [ 14:22 ] [ مامان بهاره ] [ ]
کفش عروسم !
عصر آماده شده بودیم بریم پیاده روی با آرین. کفشامو که خواستم بپوشم گفت : مامان من عاااشق این کفشهاتم. میشه لطفاً خوب ازشون نگهداری کنی که بعداً بدیش به زن ِ من ؟ 

من : زنت ؟  

میگه: آره دیگه میدونی که من زنم رو انتخاب کردم ! همون دختره ، همون چیزززززز ، هموووون ! ای بابااااا ! اسمش چی بود ؟

(یه کم فکر کرد و اسمش رو بخاطر آورد و گفت آهاااا یادم اومد اسم دختره رو گفت! ) 

بهش گفتم : چطوری میخوای ازدواج کنی که اسم زنتم یادت میره ؟

میگه : ما که به این زودیا نمیخوایم ازدواج کنیم که ! هرموقع وقتش شد،اسمشو یاد میگیرم ! 

پ.ن : پسرم خیلی ازت متشککککککککرم که از الان من رو تو حس و حال مادر شوهر شدن قرار میدی و باعث میشی به این قضیه فکر کنم که آیاااااااا یه چیزی رو که خیلی خودم دوستش دارم ( مثل همین کتونیها) ،حاضر میشم بدم به عروسم یا نه؟ !!! 

حاضر میشم؟ نه ! 

حاضر نمیشم ؟ آخه عروووووسمه خُب !!!!! 

دارم خودمو محک میزنم ، اما هنوز به نتیجه نرسیدم 

 

[ چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 ] [ 23:10 ] [ مامان بهاره ] [ ]
تابستون شروع شد ...

بچه که بودم به جرأت میتونم بگم شاد ترین روز سال برام آخرین روز سال تحصیلی بود. روز آخرین امتحان سال تحصیلیم که میشد در پوست خودم نمیگنجیدم ! تابستون شروع میشد و یه عالمه وقت آزاد و بازی و تفریح و .... ! جمع کردن و کارتُن کردن کتابها و دفترهام چه کِیفی میداد ! امروز بعد از ظهر داشتم همین کار رو برای آرین انجام میدادم ... برگ برگ دفترهاشو ورق زدم،کتابهاشو ، نقاشیهاشو ، پلی کپی ها و کاردستیهاش رو نگاه کردم .... چقدر چیزای تازه یادگرفته بود امسال ! با دقت هرچه تمام تر مشغول جمع آوری چیزایی که براش خاطره خواهد شد بودم ، یهو بغض غریبی اومد نشست تو گلوم ! یه سری نقاشیهاشو جدا کردم و دادم گفتم تاریخ بزن و اسم موضوعش رو بنویس ... با ذوق و شوق مشغول شد ! نگاهم افتاد بهش ... به دستهای کوچولو و تپلی اش نگاه کردم که داره مینویسه !چه راحت داشت مینوشت ... آره پسرم باسواد شده ... بغلش کردم و بوش کردم ...چقدر بزرگ شده ! بهش گفتم آرین دلم تنگ میشه برای کلاس دومت،برای معلمت،برای مدرسه رفتنت و هر روز تعریف کردنهات ازمدرسه از لحظه ای که از در میای تو تا اونجا که مُخ منو بخوری !

دلم گرفت ... خیلی
منی که خودم همه سال تحصیلی رو به عشق روز اول تابستون میگذروندم حالا چقدر غصه دار بودم ... اشکم سرازیر بود ...
تا وقتی بچه ایم چه سبکبال و بی دغدغه و پراشتیاق به استقبال تغییر و تازگی میریم ! بزرگ که میشه آدم ، انگار وابستگیهاش به لحظه لحظه ی زندگی اینقدر شدید میشه که به هرنوع تغییری ( چه خوب،چه بد) واکنش نشون میده !
باید بچه بشم باز ، باید دل به تغییر بدم ، باید خودمو بسپارم به جریان زندگی ...
رفتم توی حیاط ،چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم ... خودم رو برای یه عالمه روزای گرم و آفتابی و شاد و پراز خبرای خوب آماده کردم ... بوی تابستون میاد ...
 
 




[ پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393 ] [ 18:33 ] [ مامان بهاره ] [ ]
برمیگردم !
به زودی خواهم نوشت ... 

[ شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393 ] [ 9:21 ] [ مامان بهاره ] [ ]
راه حل فلسفی پسرم !
اومده میگه:ماماااان من خیلی دوست دارم تو همین سنی که هستم و با شما زندگی میکنم،ازدواج کنم و بچه دار بشم !
متعجب و کمی هم شاکی از اینکه چرا از الان به این چیزا فکر میکنه میگم: ازدواج؟! چرااااا؟!
میگه: آخه دوست دارم وقتی ازدواج میکنم و بچه دار میشم تو و بابا هنوز جوون باشین و مدت طولانی تری پیشم باشین و زنده بمونین !
حالا دغدغه فکری ایجاد شده برام که اگه اگه اگه به فرض محاااال یه زماااانی بخوایم تو ...۳۶،۳۷ سالگی دوباره بچه دار بشیم اون بچه دوم تا بخواد ازدواج کنه ما چقدر پیریم ! اینایی که پیشنهاد بچه دوم رو میدین به این قضیه فکر کردید آیا هرگز؟!
پدربزرگ مادربزرگهای ما ۶۰،۷۰ سالشون بود ما ازدواج کردیم ! بچه های ما پدر و مادرشون این سنی میشن وقتی ازدواج میکنن !!!!
حالا به ذهن این فسقلی ما این راه حل رسیده که اگه الان ازدواج کنه مشکل حل میشه !!
[ چهارشنبه هفتم اسفند 1392 ] [ 23:12 ] [ مامان بهاره ] [ ]
بدو بیراه ....
ساعت 10 شب درحالیکه شامش رو خورده اومده میگه مامان میشه برای من سیب زمینی سرخ کنی؟
بهش گفتم : نه پسرم!شما شام خوردی!سیب زمینی سرخ کرده خیلی الان برات سنگینه!یه روز ظهر بهم یادآوری کن درست میکنم برات !
یه کم اصرار کرد ،دید به نتیجه نمیرسه!پشت به من روی اوپن نشست!یه صداهای زمزمه ای شنیدم ازش اما کنجکاو نشدم!
چند دقیقه بعد دید من توجه نکردم آروم گفت : مامان دارم بهت فحش میدم !
گفتم :جدددددی؟!! اشکال ...نداره چون تو دلت داری میگی ، فحش بده تا خالی بشی !
اما هرکاری کردم کنجکاوی نذاشت که نپرسم ازش که چه فحشی میداده !
ازش پرسیدم میگه : داشتم تو دلم بهت میگفتم نده به جهنم! بدجنس بی تربیت !
بعدش سریع با بغض میگه : مامان به خدا حرفمو پس گرفتم!!آخه میترسم "به جهنم"معنی بدی بده !!!
بغلش کردم و گفتم اشکال نداره پسرم بعضی وقتا پیش میاد دیگه ... آدم تو دلش بگه اشکال نداره !
خداییش چه لذذذذتی داره آدم به کسی که اذیتش کرده تو دلش فحش بده نه؟ D:
[ چهارشنبه هفتم اسفند 1392 ] [ 23:12 ] [ مامان بهاره ] [ ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه