X
تبلیغات
Lilypie Kids Birthday tickers Daisypath Anniversary tickers آرین آزادی نازنین

آرین آزادی نازنین

ثبت خاطراتی از گذشت ایام

پا درد پسرم !!!

رفته استخر.موقع شنا کردن نمیدونم چه حرکتی زده پاش درد گرفته.شب کلی گریه کرد تا خوابید و صبح هم با گریه بیدار شد و گفت تا شب باید توی تختم بمونم.اینقدر پام درد میکنه نمیتونم از تخت بیام پایین !

تو آشپزخونه داشتم براش صبحانه آماده میکردم میگه : مامان فکر کنم بدونم چرا پام اینجوری شده !! احتمالا یه کاری کردم که خدا ازم ناراضی بوده بخاطر همین پامو اینجوری کرده !!! البته بگماااا نمیخوام بندازم گردن خدا اینکه پام اینجوری شده ها !!!! اما حدس میزنم کار خودش بوده !!!


[ دوشنبه سیزدهم خرداد 1392 ] [ 13:23 ] [ مامان بهاره ] [ ]
تولد
امسال از اوایل سال تحصیلی ذوق داشت برای جشن تولدش ! نزدیکی های خرداد که شد هر روز ماشین حساب دست میگرفت و راه می افتاد توی خونه ! صندلی های خونه رو می شمرد و جمع میزد ! بعدش نوبت مهمونهاش بود !! یه لیست نوشته بود از دوستاش که میخواست دعوت کنه و هر روز اون لیست رو ویرایش میکرد و برای جشن برنامه ریزی می کرد !! کارت دعوتش هم که از 15 روز قبل خریده بودیم !!

یه هفته به تولدش هر شب میخواستیم بخوابیم می اومد توی اتاق ما و میگفت : ببینم شما ها نمیخواین یه برنامه ریزی چیزی برای جشن تولد من بکنید؟!!!

خلاصه که روز آخر مدرسه یعنی اول خرداد یه 12 تایی کارت دعوت نوشتم و بهش دادم که بده به دوستاش !قرار شد 8 خرداد براش یه جشن کوچیک توی خونه بگیرم و چند تایی از دوستاش و یه چهار پنج نفر از دوستاش رو به صرف یه عصرونه دعوت کنم خونه ! از شانس آرین روز آخری از بچه های کلاس فقط  6نفر اومدند مدرسه و 4تا کارت تونست بده به دوستاش !

از اونجایی که آرین درست شب تولد پنجاهمین سال تولد مامان خوبم به دنیا اومد ما معمولا یه تولد مشترک برای آرین و مامانی میگیریم خونه بابایی و مامانی ! که توی اون جشن ، مامانی و بابایی و خاله شادی و خاله پوری بهش هدیه دادند (دستشون درد نکنه ) از طرفی امسال تولدش با روز پدر هم یکی شد و خونه اون یکی بابایی و مامانی هم از اونا و عمه اش هدیه گرفت (دستشون درد نکنه) .

امسال همه فامیل به آرین پول هدیه دادن ! چون قرار بود 5 تا 7 خرداد یه سفر بریم کیش و اونجا به سلیقه خودش خرید کنه ...

خلاصه که با یه برنامه خیلی خیلی فشرده 7 خرداد از کیش برگشتیم ! آماده شدیم برای جشن تولد پسر که قرار بود 8ام براش بگیریم .با کمک دوست گلم سارا جون و دختر دایی عزیزم فرنوش عزیزم آماده شدیم برای جشن ...

جشن تولدش با 4تا از دوستاش برگزار شد :) بهش خیلی خوش گذشت و دوست داشت ! هرچند کوچک اما نیازش رو برطرف کرد ....

دست همگی درد نکنه برای اینکه یه روز به یاد موندنی کنار آرین بودید :)










اینم خاطره آرین از جشن تولدش و سفر کیش ...


[ جمعه دهم خرداد 1392 ] [ 13:35 ] [ مامان بهاره ] [ ]
سفر به کیش
روز 4خرداد بابا مجتبی بخاطر ماموریت کاری به مدت یک هفته رفت کیش و از اونجایی که ما هم طاقت این همه مدت دوری رو نداشتیم و هم آرین درسش تموم شده بود و منم تعطیلاتم شروع شده بود ، تصمیم گرفتیم که من و آرین با تور بریم کیش و اونجا بابا مجتبی هم بهمون ملحق شه ( البته بعد از ظهرها ! چون صبح تا عصر سر کار بود) ...

با پرواز کیش ایر ساعت 6:20 صبح روز یکشنبه 5 خرداد قرار بود بریم و با پرواز 2:30 ظهر روی سه شنبه برگردیم ! که پرواز رفتمون بخاطر غبار هوای کیش حدود 2 ساعت تاخیر داشت و ما حدودا نزدیک به 11 رسیدیم کیش !

آرین خیلی خیلی خوش حال بود و با اینکه چندین بار با هواپیما مسافرت رفته بود چون هیچکدوم خاطرش نبود ، کلی هیجان زده بود :)

هتلمون آرامیس بود که چهار ستاره ممتاز بود ! که البته اصلا به نظرم در حد هتل چهار ستاره نبود !! تنها حسنش این بود که دور میدون پردیس بود و به بازار پردیس خیلی نزدیک ! که البته پسر ما اگر قصد خرید اسباب بازی نداشتیم ، کلا با من همراه نمیشد برای توی مرکز خرید رفتین !

روز اول نهار که خوردیم چون بی نهایت خسته بودیم کمی چرت زدیم و عصر که بابایی اومد پیشمون با هم رفتیم بیرون ... اول بازار پردیس و بعد ساحل و بعد شام ...

بابایی دو شبی که ما کیش بودیم ، اومد هتل و پیش ما خوابید و این خیلی برامون خوب بود :)

روز دوم از صبح زود زدیم بیرون و رفتیم ساحل که آرین بازی کنه و تا ظهر اونجا بودیم و عصر هم رفتیم پارک دلفین ها که از ساعت 3 تا 10 اونجا بودیم و برنامه بازدید از باغ پرندگان ، کلاسیک شو ( که بیشتر به سیرک شبیه بود) ، دلفین شو و پرشین شو ( که بهترین بخشش بود از نظر من ! موسیقی زنده با خواننده های محشر ) .

شب ساعت 10 هم رفتیم رستوران نهنگ آبی بابا دوتا از دوستای بابایی ... که موزیک زنده اونجا هم محشر بود اما آرین از فرط خستگی سه قاشق غذا خورد و توی اون شلوغی سرشو گذاشت روی میز و بیهوش شد ...

روز آخر هم صبح تا ظهر رفتیم بازار و با اعمال شاقه فقط یه دونه پیراهن تونستم بخرم برای خودم ( از بس که آرین همکاری کرد) !!!

ظهر هم رفتیم فرودگاه و برگشتیم ! ساعت 6 رسیدیم کرج و 6:30 من امتحان ارتقاء پایه نظام مهندسی داشتم و دویدیم تا به موقع رسیدیم ! امتحانم رو دادم و سریع بعدش رفتیم خرید برای جشن تولد آرین که فردای اون روز بود !

کیک سفارش دادیم و یه کم خرید و خونه و بیهوشششششششش ....

بقیه ماجرا هم که توی پست تولدشه :)







ما تنهایی و بدون بابایی از کیش برگشتیم و بابا مجتبی جمعه شب اومد و یه هلیکوپتر کنترلی زیبا برای آرین سوغات آورد .
 
و ...  نقاشی که از پارک دلفین ها کشید بعد از برگشتنمون  :)






[ پنجشنبه نهم خرداد 1392 ] [ 15:23 ] [ مامان بهاره ] [ ]
جشن الفبا 29 اردیبهشت ماه

نه ماه تحصیلی گذشت ... بزرگ شد ، بزرگ شدم ... پا به پای کودکی ها و تازگیهاش ، همراه با خستگیهاش و در کنار شادیهاش ... منم  احساس تکامل کردم ... با هر تابلویی که توی خیابون تونست بخونه چقدر دست زدم براش و ذوق مرگ شدم ...  کلاس اول ابتداییمون رو تموم کردیم ... خوشحالم ....




دوست داشتم توی جشن آروم می نشستم و برنامه های بچه ها رو تماشا می کردم . نتونستم :( عین 4 ساعت جشن سرپا بودم و بدو بدو ... اینم یه مدلشه دیگه !
[ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 19:14 ] [ مامان بهاره ] [ ]
آرین مامان
 دوربینمون گم شده و خیلی وقته از پسرم عکس نتونستم بگیرم . امروز دل رو زذم به دریا و با موبایلم عکس گرفتم ازش ... هرچند که اصلا عکسهایی که با گوشی گرفته میشه رو دوست ندارم و حس عکس برام نداره !

از پستهای بدون عکس خوشم نمیاد و شاید بخاطر عکس نداشتنه که انگیزه ام کم شده و تنبل شدم تو آپدیت کردن اینجا ...




پ.ن1: دوتا کار جالب تو مدرسه تو این هفته انجام دادن.گفتم بنویسم یادگاری بمونه ....
1 - برنامه از کاشت تا برداشت : دیروز بچه ها تربچه کاشتن و هر روز بهش آب میدن تا تربچه ها سبز شه ( البته هرکلاس سبزی متفاوتی کاشته ) به این ترتیب بچه ها یاد میگیرن که سبزی و میوه با زحمت بدست میاد و بعدش یه جلسه در رابطه با خواص سبزی ها دارن و بعد میارنشون خونه !

2- چهارشنبه هم جشن بادبادک دارن توی پارک نزدیک مدرسه ... الان مجتبی و آرین مشغول درست کردن بادبادکن و من همینطور که تو آشپزخونه کار میکنم از دیدنشون لذت میبرم ... قراره هرکس با دست خط خودش یه جمله برای خدا روی بادبادکش بنویسه :)

پ.ن : اینم بادبادک و جمله آرین ... (بابا مجتبی دستت درد نکنه :* )





" خدای مهربان دوستت دارم . من تو را شکر می کنم.تو همه چی را آفریده ای . گناه های من را ببخش.همه ی مریض ها را خوب کن.پدر و مادر من را زنده نگه دار. آن ها و من را در بهشت قرار بده. خدایا همه ی گداها را خوش بخت کن . به آنها کمک کن . به همه کمک کن "

[ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 18:57 ] [ مامان بهاره ] [ ]
عطر خوش گوسفندان زحمت کش !!!
رفته بودیم باغ برادرم ... توی راه یه گله گوسفند دیدیم . با اینکه شیشه های ماشین بالا بود بوی گوسفندا پیچید توی ماشین ! یه کم که رفتیم جلو من که از بوی گوسفند اصلا خوشم نمیاد و کلافه شده بودم گفتم : اَه ! گوسفندا رفتن لامصب بوشون نمیره !!

آرین شاکی برگشته میگه : مامـــــــــــــــــــــــان دلت میاد به گوسفندای بیچاره بگی بوی بد میدن ؟!! اصصصصصصلا هم بوشون بد نیست !!! یه کم فکر کن !!! این بدبختا از صبح تا شب دارن اینجا تواین گرما راه میرن و زحمت میکشن !!! خوب معلومه عرق میکنن بو میگیرن !! اونوقت تو تو ماشین با کولر نشستی بهشون میگی بوگندو ؟!!!


یعنی تا حالا اینقدر از حرفم شرمنده نشده بودم هاهاهااااااا !!!!

[ شنبه سی و یکم فروردین 1392 ] [ 23:22 ] [ مامان بهاره ] [ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه