تبليغاتX
Lilypie Daisypath آرین آزادی نازنین
آرین آزادی نازنین
ثبت خاطراتی از گذشت ایام
نگارش در تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388 توسط مامان بهاره
تازگیها آرین مثل باباش به فوتبال علاقه مند شده مژه

چند روز پیش تلویزیون داشت فوتبال تیم ملی نوجوانان رو پخش میکرد ...

یهو آرین اومد پیش من و گفت : عزیز من این برنامه مال تو نیست !!! فوتبال فقط برای مرد هاست !!! مثل من ، مثل بابااااااااا نیشخند

گفتم : خوب چی میشه مگه ؟ منم ببینم خب

اومد جلوی من جوری ایستاد که نتونم صفحه تلویزیون رو ببینم  و گفت : نه !!! نمیشه !!! آخه این برنامه برای تو سخته

خدا به داد من برسه با این دوتا مرد تو خونه !!!! من تک افتادم انگاااار نگران کی از حقوق من دفاع کنه آخه؟!!!

نگارش در تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388 توسط مامان بهاره
  خسته اما با امید                                             خسته اما با لبخند

با امید فردایی بهتر                                          به وبلاگمون بر میگیریم 


بعد از 15 روز که وبلاگمون بدون دلیل فیلتر شده بود ، با کلی پیگیری تونستیم برگردیم پیش شما عزیزای مهربون بغل
جا داره از دوست خیلی عزیز و مهربونم بخاطر کمک بزرگی که برای پیگیری فیلترینگ بهم کرد ( اونم از راه دور ) خیلی خیلی تشکر کنم قلب

نگارش در تاريخ یکشنبه نوزدهم مهر 1388 توسط مامان بهاره
اواخر شهریور ماه رو کلا به دور زدن و تحقیق کردن برای مهد کودک آرین گذروندیم مژه

هر روز یه مهد کودک... یه سه چهار روزی هم صبح تا ظهر بردمش یکی از مهد هایی که بدم نیومده بود که اونجا ثبت نامش کنم ... خیلی راحت از من جدا شد و هیچ بهونه گیری نکرد قربونش برم ماچ

یه مهدی توی عظیمیه هست که تقریبا معروفترینه ... خیلی از اونجا خوشم اومده بود ولی خوب شهریه اش تقریبا دو برابر جاهای دیگه بود ... دوسه بار هم سر زده بودم اونجا ولی خوب شهریه اش قابل توجه بود مژه

مهد کودک اسمش هست : توت فرنگی 

توی تراکت هاش نوشته بود که : آیا دوست دارید فرزندتان زبان انگلیسی را مثل زبان مادری صحبت کند ؟!!

متدشون اینه که جملات کاربردی رو به زبون انگلیسی با بچه ها صحبت میکنن.مربی ها همه لیسانس و فوق لیسانس زبان هستن و مدیر مهد هم یه خانوم دکتر هستش مژه

خلاصه برای تصمیم گیری نهایی چون نمیتونستم تنهایی تصمیم بگیرم برای انتخاب بین دو مهد کودک برگزیده با بابا مجتبی بغل  مهربون و آرین یه روز پنجشنبه رفتیم تا به دوتاش سر بزنیم و یکی رو انتخاب کنیم !

هر دو نظرمون روی مهد توت فرنگی بود چون با خودمون فکر کردیم که آموزش صحیح بچه امون برامون از همه چیز مهمتره و آرین بزرگترین سرمایه زندگی ماست قلب

دم در داشتیم از در میومدیم بیرون آرین جلوی مدیر مهد که برای بدرقه ما اومده بود گفت : خوب مامان حالا بیا بریم اون یکی مهد که ماشین پلیس داره ابله

جالبه که تا یه هفته هر روز آرین میگفت بریم اون یکی مهد که ماشین پلیس داره ( همون که مردد بودیم بین اون و توت فرنگی) و هی منو هم به شک می انداخت...آخه چرا اینقدر اون مهد رو دوست داره ؟!!!

ولی یه روز بهش گفتم که اون مهد دیگه تعطیل شده و نمیشه بریم اونجا !!! مهد تو همین مهد توت فرنگیه ...

بچه قانع شد ماچ

کارم زیاد شده این روزا ... ولی خدا رو شکر راضیم  از خود راضی

آرین هم خیلی خوب با مهد کنار اومده و خدا رو شکر انگار با بچه ها غذا هم خوب میخوره توی مهد هورا

آرین خیلی خوب انگلیسی رو از بچگی یاد گرفته بود و توی مهد همه متعجبن که اینقدر قشنگ انگلیسی رو با لهجه عااااالی صحبت میکنه !!! ولی به قول مدیر مهدشون اگه با بچه چیز هایی که یاد هم گرفته کار نشه فراموشش میشه !!! و من و باباش خوشحالیم از اینکه بهترینی که در توانمون بوده براش انجام دادیم و خدا روشکر تا حالا هم خوب جواب داده قلب

چند روز پیش اومده میگه : مامان به تو باید بگم Mommy به بابا هم بگم Daddy نیشخند

باباش که میاد خونه میدوه برای باز کردن در و میگه : Hi Dad بغل

دیروز هم موقع خوردن شام آب میخواست.لیوان آبشو برداشته و میگه : Water !!!! یعنی لیوان  خنده

خوب زیاد نوشتم... بریم سراغ عکس آقا روز اول رفتن به مهد ماچ

واینم دوتا عکس دیگه توی همون حوالی نیشخند

پ.ن : پرشین بلاگ یه رای گیری گذاشته برای انتخاب وبلاگهای برتر...نمیدونستم به وبلاگهای بلاگفا هم میتونم رای بدم مژه

دوست گلم ، مامانی مانی عسلی بهم گفت که میشه به بلاگفایی ها هم رای داد ... ما که رفتیم انجام وظیفه کردیم . امیدوارم انتخابات شایسته برگزار شه ...

برای شرکت توی نظر سنجی اینجا کلیک کنین

نگارش در تاريخ دوشنبه ششم مهر 1388 توسط مامان بهاره
این پسر ماخواب که میبینه  هنوز نمیتونه متوجه شه خواب دیده!!!مژه

از توی تعطیلات عید امسال دیگه آرین توی اتاق خودش میخوابه !!! قبل از خواب فقط باید باباش بره یه چند دقیقه توی تختش براش یه کم حرف بزنه تا بخوابه نیشخند

نزدیک صبح داشتم توی جام جابجا میشدم یه لحظه حس کردم کف پام خورد به یه چیز نرم !!! یه کم دیگه پامو این ور و اونور کردم دیدم بله آقا آرین بدون دعوت تشریف آوردن توی اتاق ما و اومده زیر پای من که یه کم جابوده خوابش برده مژه

پایین پای باباش که جا نداره ولی خدا رو شکر مامانش قدش اینقدر رشیده نیشخند که پایین پاش با تخت فاصله داره در حدی که بتونه بخوابه ابله

چون باباش میخواست بره سر کار آقا هم بیدار شد!!! بهش میگم آرین مامان چرا اومدی اینجا خوابیدی؟؟!! تعجب

میگه : از دست اون سگ آبیه فرار کردم نیشخند

بهش میگم مامان کدوم سگ آبیه؟!!

میگه : بابااااااااااااا همون که اومده بود میخواست انگشت پامو گاززززز بگیره !!!!! تعجب

بعدش برام تعریف میکنه که : من دستمو دراز کردم میخواستم بهش غذا بدم ولی اومد پرید و انگشت پامو مححححححححکم گاز گرفت !!! میگه اومده بود اونجا توی هااااال مژه

بعد از اینکه کلی دنبال باباش گریه کرد که منم میخوام باهات بیام شرکت !!!! بازم حاضر نشد بره تو تختش !! دلم براش سوخت و گفتم بیا پیش من توی اتاق ما بخواب یکی از کتاباتم بیار من برات قصه بگم بغل

اومد و بعد از یه قصه خوابش برد!!!ساعت 11 به زور بیدارش کردم چشمک

بعدشم بردمش حمام!!!خیلی توی حمام موقع شامپو زدن اذیت میکنه نگران

از حموم که آوردمش هوس کردم ازش عکس بگیرم!موهاشو فشن درست کردم!!ولییییییی این پسره متنفره از این مدل مو مژه

منو کشت تا یه چند تا عکس گرفتم ازش و بعدشم مجبورم کرد که موهاشو دوباره آب بزنم و عادی سشوار بکشم!!! پسرم  از این سوسول بازیها کلا بدش میاد خنده

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 توسط مامان بهاره
قبل از هر چیز یه معذرت خواهی از همه عزیزانی که محبت کردن و رو پست قبل کامنت گذاشتن!!! برام کمی سخته پای کامپیوتر نشستن و خیلی ازتون عذر میخوام که جوابتونو نتونستم بدم

ایشالله این پست همه کامنتهای پر محبتتونو جواب میدم دوستای خوبمون


روز 15 شهریور صبح به سمت بندر انزلی راه افتادیم !!
همراه های ما توی این سفر مامانی مریم و بابای حسین و خاله شادی و خاله شیده و دایی حسین ( دایی مامانی مریم که از آمریکا اومده بود و قرار بود به زودی برگردن ) بودن .


جای همه دوستان خالی خیلی خوش گذشت و یه تنوع خیلی خوب بود برای شروع یه سال تحصیلی جدید!!

آخه از 28 شهریور بعد از سه ماه تعطیلی مامان بهاره بازم راهی کار میشود


خوب از مسافرت بگم ...

آقا آرین از همون اول راه تشریف بردن تو ماشین بابایی و مامان و باباشونو تنها گذاشتن !!!

اتوبان رشت کمی پیاده شدیم چون انگار آقا فرموده بودن که بابایی لطفا تند نرو

پیاده که شدیم آرین زندگی کرد با این یخچال که زیرشم چرخ داشت

اینم دوتا عکس از حضار محترم در سفر

بین راه هم برای نهار خوردن توی منجیل ایستادیم ولی وااااای چه نهاری خوردیم !!! کم مونده بود که باد خودمونم ببره!!!!

طبق معمول بعد از مستقر شدن توی واحد اول رفتیم دریا !

اصلا قرار به توی آب رفتین نبود ولی مگه آقا آرین گوشش بدهکار بود !! لباسشو خیس کرد ما هم برای اینکه آقا سرما نخورن لباساشو مجبور شدیم در بیاریم .

بقیه عکسای دریا تو روزای بعد رو هم همین جا میذارم 

طفلکی بابایی کارش اینه که شازده رو روی کولش اینور و اونور ببره!!! آرین میگه میخوام برم رو کول بابایی که بتونم همه جارو ببینم !

توجه :  برای اینکه عکس زیاده و این پست توی صفحه اصلی خیلی سنگین نشه بقیه عکسا رو توی ادامه مطالب میذارم



ادامه مطلب...
درباره وبلاگ

یادداشتهایی از گذشت ایام
برای پسر گلم آرین
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه


قالب وبلاگ