همدم این روزای آرین شدن این مگنت ها ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعد از مدتها یه سفر یه روزه با بابامجتبی رفتیم انزلی و توی ساحل منطقه آزاد آرین یه صبح تا ظهر بازی کرد



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند روز پیش اومده میگه : مامان میشه عید سال بعد بریم انگلیس؟
میگم : حالا برای چی انگلیس؟
میگه : میخوام اسباب بازی بخرم ، اونجا اسباب بازیای خوبی داره ...
بعدشم میگه : اگه هتل های انگلیس پر بودن هم اشکال نداره بمونیم تو کشور خودمون درعوض یه آدمک هالک بگیر برام !!!
پ.ن : پسرم ای کاش همه چی به سادگی تفکرات بچه گونه و پاک تو بود ....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با نزدیک شدن سالگرد تولدش حسابی داره برنامه ریزی میکنه !!!
میگه : مامان میشه برام یه جشن تولد تو خونه بگیری؟
بهش گفتم شاید بشه مامان جان باید بررسی کنیم !!! میتونیم دوستای مهد کودکت رو دعوت کنیم خونه بیان جشن تولدت ...
فرداش رفتم مهد دنبالش ، شاکی اومده بیرون و با عصبانیت میگه : مامان من دوتا از دوستامو تولد دعوت نمیکنم !!! چون خیلی بی ادبن !!! بهشونم گفتم که همه رو دعوت میکنم غیر از شما دوتا !!!
تا منو دید با اضطراب دستشو قایم کرد ....
گفتم : چی کار میکنی آرین جان ؟
نگرانی توی چشمش موج میزد ، گفت هیچی مامان . به خدا هیچ کاری نمیکردم ...
گفتم : چی تو دستت قایم کردی؟
رفتم جلو دیدم کف دستشو همینجوری باز نگه داشته و خیسه کف دستش !!
گفت : چسب زدم کف دستم !(چسب مایع)
گفتم : برای چی آخه ؟!!!!
گفت : میخوام خشک بشه بعد بکنمش از کف دستم انگار که من خیلی قویم و دارم پوست دستمو میکنم ولی هیچیم نمیشه !!!
اینم از آثار مخرب کارتونهای تخیلی !!!
پ.ن: کوچیک تر که بود با خودم عهد کرده بودم هیچوقت نذارم کارتونهای ترسناک یا تخیلی یا جنگی و بزن و بکش ببینه !!! اما واقعا اجتناب ناپذیر بود و کشش عجیبی توی روحیه اش برای بازی ها و کارتون و فیلمهای جنگی و اکشن بود !!! نتونستم جلوش وایسم و الان بعضی وقتا واقعا احساس میکنم که اصلا نمیتونم موقع بازی باهاش ارتباط برقرار کنم !!! بازیهاش با آدمکهاش همش بزن بهادریه و من به هییییچ وجه با روحیه ام سازگار نیست این کارا !

گفتم : آرین جان کیه؟
همونطور که آیفون دستش بود داد زد : مامااااان بیا شهرداره واسه عیدی اومده!!
( کارگر شهرداری اومده بود عیدی میخواست )
فکر کنید : شهردار راه بیافته خونه به خونه زنگ بزنه برای عیدی :)) :))
آرین برام اینطور تعریف کرد :
"مامان یه پیر زن بیچاره بود ، آیفون رو که برداشتم بیچاره گفت بچه ام مریضه تروخدا یه کمک بکن به من ، ایشالله خدا بچه اتو سالم نگهداره برات !!
منم بهش گفتم : من خودم هم بچه ام !! مامانم الان خوابیده کمکی از دست من برنمیاد ، لطفا یه وقت دیگه بیایید !"
بعدش میگه : مامان من یه کمی گریه ام گرفت وقتی باهاش حرف زدم!!
بهش میگم : چرا گریه پسر قشنگم؟
میگه : آخه بیچاره بچه اش مریض بود ، پول نداشت ببره دکتر براش دارو بگیره ....کاشکی بیدار بودی یه پولی چیزی بهش میدادی !
آرین : خصوصیه ؟
بابایی با خوشحالی از درک بالای پسرک شش ساله اش : آره
آرین : نه نمیرم !!!! 
و با پر رویی تمام همونجا ایستاد تا سر در بیاره جریان چیه و در نتیجه ما نتونستیم حرف بزنیم !
قربونت بشم که اینقدر خوب معنی حرف خصوصی رو میفهمی مااادر جان 
اینم آرین در لباس دامبول السلطنه ، شب یلدا تو مهدکودک 



پ.ن : شوخی شوخی یه ماهه اینجا ننوشتم !!! پست دارم اما این دفعه بی عکسی باعث شد اینهمه غیبتمون طولانی بشه ! آخه من پست بی عکس نمیذارم معمولا ...
پ.ن : جلسه مشاوره داشتن توی مهد و روانشناسشون گفت : آرین سن عقلیش 9 ساله هست و آی کیوش طبق فرمولی 150 محاسبه شده!و این آی کیو جزء تیزهوشان طبقه بندی میشه ... روانشناس گفته ای کیو ( هوش هیجانی) اش هم به جرات میتونم بگم از تمام بچه های مهد بیشتره ... خدایا شکرت برای این نعمت بزرگی که به ما دادی و امیدوارم لایق باشیم برای پرورشش
دیدم و گفتم : آره پسرم خوبه دستت درد نکنه !
میگه : مامان من این همه توی این خونه دارم به تو و بابا لطف میکنم اونوقت شما ها فقط بلدین بگین : آفرین پسرم دستت درد نکنه !!! یه قدردانی هم از آدم نمیکنید ...(منظورش این بود که جایزه نمیخرید برام !!)
و به این ترتیب من مجبور شدم فرق لطف و وظیفه رو براش توضیح بدم !!! 


